.:عبادتگاه من:.
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست 

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلیِ قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت:کاش اینگونه نبود.
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی!قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی است.لیلی!زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد،دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟چه کسی غبارِ اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهنِ عشق را بدوزد؟
لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

عرفان نظر آهاری

پ.ن:برگشتم...با دست پر...شکر!

خوشحالم...خوشم!

دوستان وبلاگیِ من!دوستتون دارم...از اینکه اینجا با "شما"دوست شده ام احساس پشت گرمی می کنم!

روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که دوستان من "شمایید".

خاص آلاله:امروز با دیدن آلاله دلتنگیم چندین برابر شد...سیر نمی شوم ز تو،ای مه جان فزای من!

[ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

آیین محبت و وفا می‌دانیم

زین بی‌هنـــــــــــــــران سفله، ای دل! مخروش

کآنها همه می‌روند و ما می‌مانیم...!

 

ملک الشعرا بهار

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

پشتم بد درد می کنه!

یهو یاد حرف استاد افتادم و فکر می کنم نکنه ستون مهره هام کج و معوج شده که اینقدر درد می کنن.دستمو می کشم به مهره هام و خدا رو شکر صاف سرجاشون هستن!

پس این پشت درد از چیه؟؟؟

پ.ن:چرا هر ترم سر امتحانا یه بلایی سر من میاد...دندون درد...درد آرنج حالا هم...اووووووووف!

موقع میان ترما که دیگه نگو...سردرد و چشم درد و گوش درد ...آخرش فهمیدم سینوزیته!خدا هیچ بنده ای رو مبتلا به سینوزیت نکنه!اینم از معایب درس خوندن دردل طبیعته دیگه!بادِ الهی باعث التهابِ جانت می شود!

جشن و شادی و سرور نوشت:من امروز خیلی خوشحال شدم  و سراسر احساس غرور می کنم...جبران تمام روزهای تلخ 88 به بعد بود...من به این مرد افتخار می کنم نه به اون مردی که میشه هدف گوجه!

گل کاشتی اصغر فرهادی عزیز!دلمونو شاد کردی،خدا دلتو شاد کنه!

 

منبع عکس:باغ محمد اینا :d

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

دلمو ریش ریش می کنی و نمی فهمی!

درِ دلِ من برای همیشه به روی تو بسته شد!

اولین بار گفتی نباش...دومین بار گفتی برو...این بار...

خدایا!مشکل از دل ِ منه یا دیگران!

اینقدر بغض دارم که ...صدای تپش قلبم گوشمو کر کرده...بس که شکستنش و فقط ریز ریز گریه کرده!

این رسمش نبود!

پ.ن:اسم عنوان رو (...) گذاشتم...همونطور که همیشه حرفام سه نقطه شده و بهت نگفتم و تو جز لبخند از من ندیدی!

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

تو برنامه ریزی ام تا ساعت 24 امشب باید درس"فیزیک تشخیصی" رو می خوندم....اما در آخرین ساعاتِ این مهلت ، قانونم رو شکستم و کتاب "مجموعه بهترین های جبران خلیل جبران " رو برداشته ام و قسمت دیوانه اش رو دارم می خونم!

و تصمیم مهمی که الان گرفته ام اینه که این کتاب رو به همه هدیه کنم.

هم زمان آلبوم "هفت سین" محمد اصفهانی رو گوش می کنم  و چشمم به کتابخونه میفته...قفسه ی کتابهای دست نخورده ی دکتر شریعتی...واژه های پررنگِ کتابِ  "انسان و اسلام"اش من رو به فکر می بره...براستی این کلمه ها کجای کارند؟؟

پیگیرش می شم و اگه به نتیجه ای رسیدم به شما هم میگم.

راستی ! باید یه لیست از کسانی که این کتابو باید براشون بخرم تهیه کنم !

کلا این کتاب مغز آدم رو باز می کنه و وادارت می کنه تا به همه چیز فکر کنی ...برای مغز یخ زده ی من لازم بود تا یخ اش وا بشه !

واپسین دقایق پنج شنبه

 

++++

اینم بخش کوچکی از این کتاب...قسمت دیوانه اش...دیوانه کننده است:

 

چگونه دیوانه شدم:
می پرسید چگونه دیوانه شدم، این ماجرای دیوانگی من است:
در روزگار قدیم،قبل از تولد خدایان بسیار ،از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم تمام نقاب هایم به سرقت رفته اند.نقاب های هفتگانه ای که خودم ساخته بودم و در هفت  زندگانیم بر روی زمین به صورت می زدم.پس با چهره ی بی نقاب در خیابان شلوغ دویدم و فریاد زدم:«دزدان!دزدان!دزدان لعنتی»مردان و زنان بر من خندیدند و بعضی از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار شهر رسیدم ، جوانی که بر بامی ایستاده بود ،فریاد زد"«مردم!این مرد دیوانه است!»سر برداشتم او را ببینم ،برای نخستین بار خورشید بر چهره ی بدون نقابم بوسه زد و من از عشق خورشید مشتعل شدم .دیگر به نقابهایم نیازی  نداشتم.وگویی از خود بیخود فریاد برآوردم:«رحمت،رحمت بر دزدانی که نقابهایم را دزدیدند.»
چنین بود که دیوانه شدم ولی در دیوانگی خود آزادی و امنیت را یافتم؛آزادیِ تنهایی و امنیت از درک شدن،زیرا کسانی که ما را درک می کنند،چیزی از وجود ما را به اسارت می گیرند.
ولی زیاد به این امنیت مغرور نیستم ، چون حتی یک دزد که در زندان است از دزدان دیگر در امان است.

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

من نمی دونم این فیس بوک با من چه پد ر کشتگی ای داره که هر بار می خوام برم صفحه ام رو چک کنم اصلا صفحه رو باز نمی کنه،حالا اگه نادر نشسته باشه؛مثل برق صفحه اش رو باز می کنه...آخه من چه گناهی کرده ام که اینقدر منو اذیت می کنه این فیس بوک !!!

پ.ن:من مات این روحیه ام هستم...عجب روحیه ای داشتم و خودم خبر نداشتم...ملت هر چی از دهنشون در میاد و من باید بهشون بگم،بهم می گن،به روی خودم نمیارم می گم از بچگیشونه و همچنان لبخند می زنم و چنان لبخند ژکوندی تحویلشون میدم باز که انگار هیچی نشده...!

هی هر چی نمی گم...شیطونه می گه بزنم به سیم آخرااااا!

لا اله الا الله!

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

یهو به ذهنم زد.

دارم فکر می کنم بیچاره "اون" که گذرش به تو خورد یا بیچاره "تو"؟!؟

نمی دونم دل بسوزونم برای "تو" یا "اون"؟!؟

هر چند فکر کردن به این چیزا رو گذاشته ام به کنار...تصمیمم بر اینه که غصه ی بیجا برای کسی نخورم....اول غصه ی خودمو می خورم!

اینو بزرگی بهم توصیه کرده که:«خودتو درگیر زندگی آدمهای بی فکر نکن...وگرنه از زندگی خودت عقب میفتی ، چون چند صباحی بیشتر فرصت نداری برای سازندگی

پ.ن:البته توصیه که چه عرض کنم...اخطار کرد...واسه همین منم قرمزش کردم جهت تاکید بیشتر بر اهمیت مساله!

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

میگن عاقبت جوینده یابنده بود.خیلی دوست داشتم فیلم قیصر و داش آکل رو ببینم.دو سه بار به چند تا از بچه ها گفتم بیارن برام ولی یادشون رفت.دیدم نه،اینجوری نمیشه.خودم دست به کار شدم . پریشب لینک دانلود فیلم قیصر رو پیدا کردم اما سرعت دانلود که دیگه نگوووووووو...افتضاح!

دیشب از شانس زدم برای دانلود و دیدم خیلی خوبه و دانلودش کردیم!

الان هم لینک داش آکل رو پیدا کردم و زدم برای دانلود...سرعتش 100کیلوبایت در ثانیه هستش که این یعنی یکی از نوادر تاریخ(به قول عمو نبضگیر)در حال رخ دادنه!

من هم عاشقانه دارم به سیر صعودی دانلود نگاه می کنم!خستگی از تنم رفت!

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

پریشب خواب دیده بودم که پشت فرمون نشسته ام و دنده ی ماشینو شکسته ام!

دیروز وقتی نشستم پشت فرمون،دیدم دنده اش بد جا می خوره!

دیشب خواب دیده ام عموزاده ها در حین بازی پاشون رفته روی لپ تاپ و منهدمش کرده و شکسته اند!

امروز تا این لحظه به خیر بگذشته و لپ تاپ فعلا هیچ بلایی سرش نیومده!

گوش شیطان کَــــــــــــــــر....

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

معده‌ام به‌ غذاهای‌ سلف‌ دانشکده عادت‌ کرده تا‌ این‌ حد‌ که ‌این چند روز وقتی‌ غذاهای‌ خانگی می‌خورم،دل‌ درد می‌گیرم!

جل الخالق...

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در کودکی هایم..../ قهر می کردم به شوق آشتی/ عشق هایم اشتیاقی ساده بود/ ساده بودن عادتی مشکل نبود/ سخنی نان بود و باقی ساده بود/ قیصر امین پور
نويسندگان
فروش بک لینک طراحی سایت