|
.:عبادتگاه من:. اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
|
------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------- [ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱۸ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
-------------------------------------------------------------------------------------- به نظر من خوبه آدم گاهی یه چیزایی رو که بهش دلبسته ، بندازه دور تا تمرین بکنه "از دست دادن" رو! مثلا هر چند وقت یه بار که کمدتون رو تمیز می کنید،اگه چیزی هست که خاطره شده واسه تون و تا حالا چند بار دستتون رفته به دور انداختنش و نتونسته اید،این بار بندازیدش دور! من چند وقتیه این کار رو انجام میدم...خیلی حس خوبیه...بعدش به خودتون می گید من می تونم جدایی از دلبستگی های بزرگتر از این رو هم تحمل کنم! باور کنید جدایی لازمه.زندگی و چرخ زمونه همیشه مطابق میل آدم نمی چرخه! یه توصیه ی دیگه...تا می تونید وابسته و بدتر از اون دلبسته نشید...مخصوصا برای پر کردن یک خلا!بد میاریداااا...اذیت می شیدااااا! از ما گفتن! --------------------------------------------------------------------------------------- [ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۳ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
--------------------------------------------------------------------------------------- یه بازدید کننده داشتم که آدرس آی پی اش بود:اسرائیل-فلسطین اشغالی!تو گوگل زده بود خداااااااااا و مسیرش افتاده بود این ورا! گوگل هم خوب آدما رو میشناسه ها!!! پی نوشت:اللهم اشف کل مریض! التماس دعا --------------------------------------------------------------------------------------- [ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۸ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
----------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------- [ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٦ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
تا چند دقیقه ی دیگه آلاله داره میاد خونمون...منم بیکار نشسته ام پشت کامپیوتر ومنتظر...براش کیک پخته ام ...اولین باره دارم کیک می پزم...مامان میگه بیکینگ پودرش کمه! عیب نداره...یه خاطره میشه! موقعی که داشتم کیک رو آماده می کردم،مامان یه خاطره ای رو یاد آورد... بچه بودیم...شاید اول دبستان!خانم همسایه مریض بود...اون موقع نمیدونستیم مشکلش چیه...فقط می دیدیم که هر چند وقت یکبار میبرنش تهران ، بیمارستان...همه ی بچه های کوچه عاشقش بودیم...لحظه شماری می کردیم برگرده...اولا که کمتر مریض بود،باهامون میومد از اول تا آخر کوچه رو کامل جارو میزدیم...بعدا که دیگه حالش بدتر شده بود و نمی تونست بیاد باهامون کوچه رو جارو کنیم،تصمیم گرفتیم کاری بکنیم که خوشحال بشه...با بچه هاش هماهنگ کردیم تا یه جشن تو خونه اش بگیریم...جالب اینجاست که همه ی کسانی که دعوت کرده بودیم،به حرف ما فسقلی ها گوش دادن و اومدن! من به مامان گفتم کیک بپزه برامون...یه عالمه کیک بود...مسابقه ی ماست خوری هم گذاشته بودیم...شعر خوندیم و یه عالمه کارای دیگه که خیلی خوب تو ذهنم نمونده! مامان برگشت گفت یادته بهم گفتی برامون کیک درست کن؟! من که کلا فراموش کرده بودم اون روزا رو ، دوباره یادم اومد!دلم خیلی گرفت....دلم خیلی برای خانم همسایه تنگ شد!چرا همه اینقدر دوستش داشتیم؟؟؟چرا اینقدر زود از پیشمون رفت؟؟ پ.ن1:تازه می فهمم حرف اون مادری که غصه می خورد از اینکه فرزندش نصیحتی رو که خودش بهش گفته بود،از زبان فرد دیگری می گفت! حرفهای آدم رو از زبان دیگری به خود آدم تحویل دادن حس خوبی نیست! پ.ن2:این لینکو یه نفر که نمیدونه دوست هست یا نه بهم داده بود که بخونم...طولانیه اما به خوندنش می ارزه...اگه وقت بذارید براش هیچ چیزی رو از دست نمی دید! حرفهای دیگه بمونه واسه ی وقتش!الان دیگه کم کم باید آلاله برسه.لینک بالایی رو یادتون نره بخونیدا. پ.ن:برف میباره اینجاااااااااااااا! [ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۳ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |