|
.:عبادتگاه من:. اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
|
با تمام وجودم می گم : خدایا ! شکرت! خدای خوبم!هیچ شکایتی ندارم چون بهت اعتماد و اطمینان کامل دارم و همه چیز رو سپرده بودم دست خودت! فقط یه سوال:خدایا!کی حکمتت رو می فهمم ... از این تقدیر و سرنوشت؟ خدایا!حرفهامو چطور باید بهت بگم؟! دلم می خواد چشمامو ببندم و بلند بگم:خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا و وقتی چشمامو باز می کنم تو بغل خدای خودم باشم و چشمهای مهربونتو ببینم!(خدایا!چرا باور نمی کنی؟من الان فقط به آغوش تو نیاز دارم پس چرا؟!) خدایا!تو که بهتر از من دردمو می دونی.... خدایا!سیر نمی شم از اینکه صدات کنم...وقتی دنیا اینقدر روی خشنش رو به من نشون می ده ، مهربان تر از تو رو از کجا پیدا کنم؟ ولی خدایا!قول داده بودی ازش مراقبت کنی...ولی حالا داره تو باتلاق دست و پا می زنه و خودش نمی دونه باتلاقه! قبول نیستا... [ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ق.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
گاهی سکوت هم شاید .... خانه ی بی مخاطبم انتظارم را می کشد و من از آن فراریم...نمی خواهم انباشته کنمشان...ناگفتنی ها را می گویم...شاید از سکوتشان وحشت دارم! امان از این مار چنبره زده روی...روی...روی...؟! چه بگویم که قرار بر سکوت است...عهد بسته ام. پ.ن به کسی که اینجا را نمی خواند... اصلا اگر بداند من وبلاگ دارم،من را مرتکب به یکی از گناهان کبیره می داند:روزی از دست شما ها سر به کوه و بیابان میگذارم...از دست این دید محدود و نگاه کوته تون...دلم برای بچه هایت می سوزد...دلم برای خودت می سوزد...همیشه در عذابی از این که مبادا مردم حرفی پشت سرت دراز کنند...فکر می کنی تمام آدمها مثل خودت هستند؟! کمی از سن ۵٠ ساله ات خجالت بکش ...رفته ای و گفته ای....الله اکبر...از دستت عصبانی ام...اگر الان کنارم بودی،تمام احترام کوچکتر به بزرگتر را از یاد برده بودم و در حال فریاد کشیدن بر سرت بودم... حالم از این دیدتان به زندگی به هم می خورد! متاسفانه باید با افرادی چون شما سر و کله بزنم...ترس از اینکه شما ها پشت سرم حرف دربیاورید ، زندگیم را طوفانی کرد! الامان...الامان...الامان! [ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٩ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
چشماش آبیه...کلاس اول ابتداییه! بهش می گیم:چشمات چرا آبیه؟! می گه آب دریا خورده ام چشمام آبی شده! اینم تخیلات این بشر که دهنمونو سرویس کرده! پ.ن(بی ربط):غریبه شده ام؟! [ جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٠ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
اول از همه سلام بابت اینکه اینقدر بی موقع عید رو تبریک می گم ،عذر می خوام...تصمیم به سفر بود پیش از عید، اما زمانش به طور ناگهانی تغییر کرد و.... اگه وقت شد،حتما یه پست از عکسها می گذارم! اصل ِ کلام رو تا یادم نرفته بگم:دوستان عزیزم!سال 90 رو به همگی تبریک می گم و امیدوارم در سال جدید بهترین ها انتظارتونو بکشه!
[ پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٢ ب.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ ایران دخت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |