.:عبادتگاه من:.
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست 

 بهار آمده اما هنـوز تـب دارم

 چه قدرگیج وخرابم چه قدربیمارم

 سیاه سنگ وسه تارسکوت وسردی سال

 سیاه سایه ی من هفت سین غمبارم

 از این شتاب زمین در مدار پوچ زمان

 از این زمانه ی خالی پس از تو بیزارم

 به خواب من نمی آیی؟بخواب تابرسم

 بخواب سر برسـد انتـظار دیـدارم

 بهار آمده اما تو رفـته ای ای کاش

 جوانه ای بشوم تا تـو را نگهـدارم

پ.ن:این شعر از حاتمه ی عزیزمه که فروردین٨٧ سروده.حاتمه جونم!هر جا هستی سالم و خوش و موفق باشی.ان شا الله سال سبزی رو پیش رو داشته باشی وبرات پر از خبرای خوش باشه .قلبماچ

پ.ن٢:نوروز و سال نو پیشاپیش بر همگان مبارک.گل

[ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

                                    

نمی دونم چرا وقتی که هیچی آروم نیست و من آرامش ندارم،مدام وقت و بی وقت آهنگ همه چی آرومه... رو گوش میکنم.ساعت 5 صبح بیدار شدم دیدم یه چیزی توی گوشم وزوز می کنه،دیدم هدفونه که یادم رفته آهنگ رو قطع کنم،بعد بخوابم.

بی خیال!ببین تعطیلات رو چطور دارم برای خودم زهرمار می کنم.

دلم می گیره وقتی فکر می کنم که امسال عزیزان خیلی از خانواده ها کنارشون نیستند.اما امسال برای من هم خوب بود وهم بد.پر بود از خبرای بد و خوب.اما از خدا می خوام که بعد از خستگی سال88،در سال89 آرامش به من بده و خستگی سال گذشته رو از تنم بیرون کنه.هر چند که خودخواهیه اما واقعا این رو از خدا می خوام و همینطور اعتماد متقابل بین مردم گسترش پیدا کنه و سال جدید سالی تهی از دروغ و بدی باشه و پر از شادی و رضایت برای همه ی مردم.البته ان شاالله... 

خدایا!کمکمون کن در سال جدید قدمهامون رو درست برداریم و راه درست رو از بیراه تشخیص بدیم.

الهی!به امید تو... 

 

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]
[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،چقدر فقیر هستند.آنها یک روز یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید:نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر …

پدر پرسید:آیا به زندگی  آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید:چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها ۴ تا.ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود،پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

پ.ن:دوستای گلم!همونهایی که همیشه پیشم میایید،خیلی دوستتون دارم،خیلی...

             

[ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود

....

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

چه وحشتناک !
نمی آید مرا باور
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر

...

نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،
بسی پیغام ها ، سوگندها دادم
خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
تو را هم با تو سوگند ، آری !
مکن ، مپسندین ، مگذار

 

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید …
چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !
و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفای خاک و خاموشی
...

چه بی رحمند صیادان
نهان شد ، رفت
ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد

...

ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک ؟

پ.ن:

هنوز باورم نشده...شمع عمرش خاموش شد...چشام اشکباره...سفر به سلامت!

خدایا!با تمام وجودم از تو می خوام به خانواده اش صبر بدی.فقط همینو می خوام ازت.

این شعر ناقصه.خودم تکه تکه اش کردم.لطفا ایراد نگیرید!

         

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

عکسها را از منطقه ی پَرِش کوه گرفته ام.مسیری بود که از اول جاده همینطور باغ پرتغال بود ودرختها طوری بار آورده بودند که انگار چراغانیشان کرده اند.باز هم جای همه ی دوستان خالی بود.محض اطلاع عزیزان،باغداران گرامی اعلام کردند که تا بعد از تعطیلات نوروزی ،همچنان پرتغال(از نوع محلی هم) می فروشند.

آدرس:گیلان،کومله(بین لنگرود و رودسر،نرسیده به لنگرود)پرش کوه

بفرمایید ادامه ی مطلب،بی زحمت.گل


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست

چون مرحمی صدای تو با درد من یکی است

احمد شاملو

پ.ن:با آرزوی توفیق برای همه و همه.قلبماچ

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در کودکی هایم..../ قهر می کردم به شوق آشتی/ عشق هایم اشتیاقی ساده بود/ ساده بودن عادتی مشکل نبود/ سخنی نان بود و باقی ساده بود/ قیصر امین پور
نويسندگان
فروش بک لینک طراحی سایت