.:عبادتگاه من:.
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست 

اینجا فعلا درش تخته است!

هر چند کسی اینجا رو نمی خونه ولی خب گفتم حالا شاید کسی گذرش اینورا خورد!

از همه تون تشکر خاص می کنم که تا حالا تنهام نذاشتید!

فعلا اینجا چیزی ثبت نمیشه اما تو خونه هاتون مزاحم میشم!

فعلا خداحافظ همتون تا زمانی شاید خیلی دور خیلی نزدیک....

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

یه حس خوب دارم برخلاف این چند روز که مدام غر میزنم که حس بدی دارم!

شاید این حس خوب بخاطر هوای آفتابی امروزه و به قول بابا بوی بهار میاد!

شاید بخاطر خرید امروزه که من با علاقه کفش و شلوار رو انتخاب کردم و دوستشون داشتم!

شاید بخاطر اینه که فیلم جین ایر داره دانلود میشه!

شاید بخاطر پسرعموی باباست که اومده بود و کلی انرژی مثبت آورد!

شاید بخاطر اینه که وقتی با بابا درمورد کار دانشجویی صحبت کردم،کلی استقبال کرد و نه نیاورد ــ هر چند که با ایده سفر مشهدمون با چند تا از بچه ها با اتوبوس و با مسئولیت خودمون مخالفت کرد :-(  ــ

تو این خوشی باید بریم مراسم عزاداری...آخه خدا رو خوش میاد این حال خوش رو ناخوش کنم؟؟؟؟!!!!

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

روز و شبم در غروب جمعه ی دلگیر گیر گرده!

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

1- سه تار از موهام سفید شده و من کلافه ام...عصبی میشم وقتی لای موهام می بینمشون...می دونستم استرس هایی که در طول زندگی می کشیم یه روز تاثیرشو رو آدم میذاره ولی نمی دونستم به این زودی!

مامان و نادر می گن بِکَنشون و دوستام میگن این کارو نکن،چون زیاد میشه!

نمی دونم چیکار کنم!!اصلا دوستشون ندارم!

2-پوست صورتم داغون شده...من راز این پوست رو بالاخره کشف کردم؛وقتی شاد باشم پوستم هم شاده و باهام میخنده اما اگه یکم استرسی بشم و غمگین،میشینه پا به پام های های گریه می کنه...اون وقت من باید به خاطرش حواسم باشه که یه وقت متوجه غمم نشه!شدیم عین زن و شوهرا!اما خب نمیشه یه جاهایی غم رو بروز نداد...خب بالاخره یه جوری فرار می کنه و همه میبینن که غم داری!

3-ترم جدیدم داره شروع میشه و من تموم این دو هفته رو بر باد فنا دادم و هیــــــــــچ کاری نکردم...فوق العاده تنبل شده ام؛شاید به این ریکاوری نیاز داشتم.حتی یه کتاب رو هم تموم نکردم.اول کتاب "مترجم دردها" اثر جومپا لاهیری و بعد کتاب "زنبق دره" اثر انوره دو بالزاک و حالا هم "غرور و تعصب" جین آستین!از هر کدوم یه کوچولو خوندم و گذاشتمش کنار ولی مصمم هستم که غرور و تعصب رو تموم کنم!به قول آلاله " من و تو پسنده" !راست میگه چند تا کتاب تو همین منوال خونده ام و از همینا بیشتر خوشم اومده...دزیره،جین ایر،پرنده خارزار،غرور و تعصب،بر باد رفته!

4-نمی دونم وبلاگ نویسیم کار درستیه یا نه!تنها انگیزه ام اعتیاد به نت و دوستانمه...وگرنه از هدف وبلاگ نویسیم خیلی دور شده ام...صرفاً فقط دارم می نویسم،بی هدف!اصلا از نت و کامپیوتر خسته شده ام!حس پسرایی رو دارم که میرن سر نبش کوچه شون و یه پا به دیوار و یه زنجیر تو دستشون و منتظر یه آدم هستند که از اون طرف رد بشه اما شاید هیچ کس از اون جا رد نشه!مسخره است؛نه؟؟!!

5-این روزا چند تا چیز خیلی خوشحالم کرد...جدول حل کردن با بابا...بودن حاج خانوم ... دوبار دیدن آلاله و ..............

6-یه چیز دیگه که گهگاهی بدجور ذهنمو مشغول میکنه یه صداست!صدایی که هیچ وقت نمی خوام بشنوم اما از جایی دیگر همون صدا برام پخش میشه...انگار خدا ضبطو روشن می کنه تا این صدا رو بشنوم.فکر کنم قراره اتفاقی بیفته که خدا داره آماده ام می کنه!

خدا خودش بزرگه!

7-تصمیم بزرگی که گرفته ام:

ببخش تا شاید خدا دلش به رحم بیاد و خطاهاتو ببخشه !

قراره دیگه همه ی اشتباهات آدما رو به نام گناه نبینم و اسم"گناه"روشون نذارم که نابخشودنیه!اسمشو میذارم خطا که قابل اغماضه و انسان هم جایزالخطاست.

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

من امروز تازه تیتراژ اول فیلم ششمین نفرو شنیدم...کلی ناراحت شدم...آخه دقیقا تقلیدی از آهنگ "کوچه ها"ی فرهاد بود...همون ریتم...تقریبا همون صدا...فقط شعرشو یکم عوض کرده بودن که در واقع میشه گفت یکم جای کلمه ها رو عوض کرده بودن و چند تا کلمه ی جدید اضافه کردن!

خیلی غصه ام گرفت...به نطرم هیشکی جای فرهادو نمی گیره و اصلا از این کار که از ریتم یه موسیقی تقلید می کنن خوشم نمیاد...ابتکار و خلاقیت برام بیشتر ارزش داره تا تقلید.

لینک دانلود

این هم متن شعر کوچه ها که فرهاد خونده:

کوچه ها باریکن دکونا بسته ست
خونه ها تاریکن طاقا شکسته ست
ازصدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه
نگا کن مُرده ها به مُرده نمی رن
حتی به شمع جون سپرده نمی رن
شکل فانوسین که اگه خاموشه
واسه نفت نیست،هنوز،یه عالم نفت توشه
جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گرچه از دیگرون فاصله ندارم
کاری باکار این قافله ندارم
کوچه ها باریکن دکونا بسته ست
خونه ها تاریکن طاقا شکسته ست
ازصدا افتاده تار و کمونچه
مُرده می برن کوچه به کوچه
کوچه ها باریکن دکونا بسته ست
خونه ها تاریکن طاقاشکسته ست

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

هر یک از شما همچون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند خشکی نپذیرد و اگر هزار دلو در آن ریزند،لبریز نشود.

دل شما عمیق باشد و سینه ی شما فراخ تا کلام در آن فرو رود و هرگز تنگی نپذیرد.

چنان باشد که چاه درون شما هرگز از کلام انباشته نشود اما جاودان بتراود و به همه جانب طراوت دهد.

 

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

تو نت داشتم می گشتم دنبال لینک دانلود فیلم"غرور و تعصب"برخوردم به یه سری طراحی ناخن.یاد این ترم افتادم که یه مدت کار بچه ها شده بود لاک زدن.

من که خودم اهل لاک و اینا نیستم(هه هه..با این چادر لاک هم باید بزنم)...اصلا ناخنام به درد لاک نمی خوره...واسه همین اگه یکی رو امتحان می کردم وحشت موندنش رو ناخن اصلا نمی ذاشت بفهمم چی زده ام،چه رنگیه!

اما بچه ها...

یادمه قبل از تاسوعا عاشورا بود...هر شب نزدیک چهل تا لاک رو می ریختن کف اتاق و هی رنگ می زدن به ناخناشون!هر کی یه رنگ...از حق نگذریم خیلی جالب بود.ترکیب رنگها خیلی کیف داشت!اصلا اتاق به جنب و جوش می افتاد!

منم محض اینکه بیکار نباشم می نشستم بالا سرشون و می گفتم به نظرم اگه اینو با این بزنی قشنگ میشه!یا روی کاغذ طرح می کشیدم واسه ناخناشون تا از هر کدومش خوششون اومد بکشن رو ناخنشون!یه جا بس که نظر داده بودم بچه ها می گفتن:همه ساکت!زهرا تو بگو به ناخنم کدومو بزنم؟؟

آخرش که داشتم واسه تعطیلات تاسوعا عاشورا میومدم خونه،خندم گرفته بود و با لحن این تبلیغاتچی ها گفتم:منتظر جدیدترین کارهای ما بعد از ایام تاسوعا عاشورا باشید!

پ.ن:هیچ نتیجه گیری اخلاقی ای نداشت...صرفا خاطره ای بود!

[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

یک پیاله اکسیژن برای قلب ناتوانم؛

اما قبل از اینکه پیاله را سربکشم،افتاد و شکست!

 

[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلیِ قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت:کاش اینگونه نبود.
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی!قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی است.لیلی!زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد،دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟چه کسی غبارِ اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهنِ عشق را بدوزد؟
لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

عرفان نظر آهاری

پ.ن:برگشتم...با دست پر...شکر!

خوشحالم...خوشم!

دوستان وبلاگیِ من!دوستتون دارم...از اینکه اینجا با "شما"دوست شده ام احساس پشت گرمی می کنم!

روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که دوستان من "شمایید".

خاص آلاله:امروز با دیدن آلاله دلتنگیم چندین برابر شد...سیر نمی شوم ز تو،ای مه جان فزای من!

[ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

آیین محبت و وفا می‌دانیم

زین بی‌هنـــــــــــــــران سفله، ای دل! مخروش

کآنها همه می‌روند و ما می‌مانیم...!

 

ملک الشعرا بهار

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ایران دخت ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در کودکی هایم..../ قهر می کردم به شوق آشتی/ عشق هایم اشتیاقی ساده بود/ ساده بودن عادتی مشکل نبود/ سخنی نان بود و باقی ساده بود/ قیصر امین پور
نويسندگان
فروش بک لینک طراحی سایت